الشيخ الطوسي ( مترجم : صادق حسن‌زاده - حسين حسن‌زاده )

21

الأمالي ( فارسى )

[ 799 - نهى از خريد و فروش « ولاء » و بخشيدن آن ] [ 877 ] 25 - از ابن عمر روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله از فروش و هديه دادن [ حق ارث آزاد كننده يا ورثهء او از آزاد شده ] نهى كرده است . [ 800 - قصهء سه نفرى كه به غار رفتند و سنگى راهشان را بست ] [ 878 ] 26 - عبد اللّه بن عمر روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله فرمودند : سه نفر با هم مىرفتند كه باران بر آن‌ها باريدن گرفت ، به غارى در كوه پناه بردند . در آن‌جا بودند كه تخته سنگى فرو افتاد و راه را بر آنان بست . آن‌گاه يكى از ايشان به دو نفر ديگر گفت : ببينيد چه عمل با فضيلتى كرده‌ايد كه با آن خدا را بخوانيد تا گره از كارتان بگشايد . يكىشان گفت : خداوندا من پدر و مادرى پير و زنى و كودكانى خردسال داشتم كه از آنان نگهدارى مىكردم ، چون گوسفندانم را از صحرا باز مىگرداندم از پدر و مادرم آغاز كرده ، ايشان را سيراب مىكردم و تا نمىخوابيدند باز نمىگشتم آن‌گاه ظرف را پاك شسته و شير مىدوشيدم و آن را كنار سر پدر و مادرم مىنهادم . درحالىكه كودكانم در كنار پايم از گرسنگى ناله مىكردند دوست نداشتم كه پيش از پدر و مادرم به آنان چيزى بدهم و دوست نداشتم كه آنان را از خواب بيدار كنم و پيوسته بر اين حال بودم تا سپيده مىزد . خدايا اگر اين كارها را در جهت خرسندى تو كرده‌ام گره از كارمان بگشاى تا بار ديگر آسمان را ببينيم . خداوند بخشى از تخته سنگ را كنار زد و آنان آسمان را از آن‌جا ديدند . ديگرى گفت : خداوند من دختر عمويى داشتم كه او را بسيار دوست مىداشتم . او گرامىترين مردمان در نزد من بود ولى وقتى از او طلب كامجويى كردم . گفت : نمىپذيرم ، مگر صد دينار زر برايم بياورى . من كوشيدم و صد دينار گرد آورده ، آن را به نزد او بردم ، چون ميان پاهايش قرار گرفتم او گفت : از خدا پروا كن و اين مهر را جز به سبب حق نگشا ، و من از او دست كشيدم . خداوند اگر اين كار را جهت خشنودى تو كرده‌ام راهى برايمان باز كن .